۱۳۸۶ اسفند ۹, پنجشنبه

آه من بسیار خوشبختم

مهم نیست زیاد

چند ماه دل تنگیست و فراموشی

چه اهمیت دارد؟

حتی به یاد نداری که از چه می گفتم

.

.

.

پ.ن: اسم ِ تابلو رو گذاشتم سالومه عکسشو هم بعداً میذارم

۱۳۸۶ اسفند ۸, چهارشنبه

InSoMeNia!

می دونی جالب ترین اتفاقی که امکان داره
ساعت 4 صبح برات بیوفته چیه؟
.
.
.
اینه که بعد از 8 ماه به خودت بیای
ببینی لعنتی هنوز فراموشش نکردی
.
.
.
.
اون وقت ندونی دقیقاً باید چه غلتی بکنی
!
...
پ.ن : خیلی مسخرست که دلت برای دوست پسر ِ دشمن ِ خونیت تنگ بشه؟
پ.ن 2 : به سلامتی هنوز دانشگاه نرفتم
.
.
پ.ن بی ربط : من رأی می دهم تو رأی می دهی او رأی می دهد

۱۳۸۶ بهمن ۲۵, پنجشنبه

غریبانه

خط خطی و نا مفهوم
بی خط رسیدن
مرا در آستانه ی کدامین شب
خط زده ای؟

۱۳۸۶ بهمن ۱۷, چهارشنبه

دلتنگی ها


خانوم
:
من مسلمان به امید دیدنت در کلیسا شمع روشن می‌کنم
همین را می‌خواستی؟
لازم نيست مرا دوست داشته باشی
من تو رابه اندازه‌ی هر دومان دوست دارم
...
ع.معروفی

۱۳۸۶ دی ۲۵, سه‌شنبه

راز


...
نخست بار
به آتش یافتمش
چنان چون لبخندی
بر نگاه سوخته ، به آتش دوخته ی مدئا
رقصان
رقصان و شعله ور
به مهر ِمادری ، بر افروخته
شراره ی انتقام
به سان یگانه آواز ققنوس
در واحه ی نشست و زایش
شراره ای
در حفره های خالی نگاه
به لحظه ی جگر خوارگی ِ عقابان تقدیر
و
دستانی نفرین شده
که هر بار بیش از پیش
عزم ربودن آتش را استوار می نمود
پس آنگاه
درقدوم به اطمینان
بر آتش پا نهاده یافتمش
در سکوت سوزان ژاندارک
بر چوبه ی تکفیر مردمان
.
یافتمش
به آتش
افروزنده و سوزان
.
به خود خواستنش بر خاستم
تا مُهر ز راز هماره اش بر دارم
شعله بر شعله بر کشیدم
شراره بر شراره افروختم
سوزان و رقصان
رها شدم
خاکستر بر خاکستر خویش
در باد
زمان به ربودن زمان برخاست
بر من قرنها به لحظه ای بر هم گذشت
بی آنکه در کف یابمش
بر باد سر نهادم
در یافتن دوباره اش
همچنان رقصان
چنان حلاج
بر دار
به رقص بر خاسته
با باد
یا
گریزان
با بال های مومین در پرواز
به اوج بر کشیده بال
به تعبیری ناگزیر
در مدح سقوط و سکوت
یافتمش
در سکوت سامسون ، از حیله ی دانسته ، به بار نشسته
اندر سردابه ی وهم انگیز انسانیت
به سنگ پارگی خدایانی
در غروب ِ سرد ِ کوهستان ِ به غصب گرفته ی المپ
بر اسلوب فراموشی
به جست و جویش سر بر آوردم
از آغوش مهر مادری
تا به آغوش ِ به دیناری بر گشوده
در تاریک روسپی خانه های
عفت ِ مردمان ِ روزگار
به بلندای چلیپایی یافتمش
که از حزن ، آسمان
در برابرش شکست بر پیکره ی استوار خویش
در نهاده بود
یا بر خاک نهاده پیشانی
خونین به نجوای رستگاری
چشم بر هم نهاده
چون انتظار؛
به نخ ریستن پنه لوپه یافتمش
در بی قراری هماره ی ماهان
به بازگشت ادیسه ی بامداد
یافتمش
و دست نیازیدم بدان
که مرا تنها خاکستری بر جا بود
که باد به خاک و آب می سپردش
و دیگر بار به آتش
چون سایه ای
گریزان از نام های به تقدیس بر خواسته ی خود
عمر همه بر من چنان گذشت
که فراموشی نیز
مرا یاد نبود
عجز من از سفر
به رجعتم باز خواند
در سومین هزاره ی تبعید
و رجعت ، آغاز سفر من بود
چنین بود که تو را
بر سایه ی تصلیب یافتم
نه آنچنان که بایست
بر باد
آب
خاک
یا که آتش
یا که در سجده ی ایمان
یا بلندای تکفیر
تو را یافتم
چنان انعکاسی
در انحنای نگاه
به آیینه ای اندر
که مرا باز نمی نمود
نه در جست و جوی
که به همسفری یافتمت
و تو تمام راز را با من چنین گفتی
:
دوستت دارم
آسمان مکثی کرد
و من غرقه به راز هماره
سر از وادی پرستش وا نهادم
تا به بامدادت در آیم
و
نامت را از برای همگان چنین خواندم
:
مکتوب
و دیگر هیچ
!
...