۱۳۸۶ آذر ۴, یکشنبه

پیامبر



...


خدای تو مرده است

ای پیامبر
در پنهان گری ارواح سرگردان المپ
کدام خدای فریب تو را به رسالت برانگیخت
که چنین بر سر گردانی خویش نام معراج می نگاری؟

پیامبر
سنگین باره رسالتت را بر خلواره ی حقیقتی نا خواسته بسوزان
بسوزان
بسوزان
بر خاکستری سرد


چنین بگذار و بگذر


بر مرگ خدایان زمینیت
ای پیامبر آسمانی
کوله بار خیال را بر درگاه پرتگاه پرواز

بگذار؛ بگذار و بگذر

در آئینه های سپاس و پرستش
شبانه ی رستگاری را به نجوای واپسین آمرزش بسپار
پس آنگاه خدایان زمینیت را به خاک بسپار
سپاس تو را که از آسمانی


...


۱۳۸۶ آبان ۱۹, شنبه

رؤیا


فتوای انتحار
نجوای اغوا گر فراموشی
در میانه، یکی خفتن و سر بر نیاوردن
در کابوسی با واژه های سر به زیر ِ دوست داشتن
می گسلم
از تصلیب هویتی پنهان
رقصان بر دار

جوخه ی هر دیدار
انهدام هر روزه ی رهاییست

در پایان نا خوشی ، کفتاران هر روزه
دستانم را به خاک می پرورانند
.
در میان هزاران هزار
کیفر خیال
مرا
به میان رؤیایت
راهم ده

۱۳۸۶ آبان ۱۴, دوشنبه

والس



در نیمه عریانی فاجعه

والس عظیم تنهاییم

در آینه ی تهی تو آغاز میشود


به موسیقی نفس هایت

در بی امان لحظه های باز ایستادن ، زمان را

که بی تاب ترین بود برای آغوشت

پس می رانم

دخترک پشت پنجرهمسایه سایه ایست از تصویر آینه ات

آینه در آن دم

که بی گمان به پنجره چشم دوخته ای

تصویر مرا بر می انگیزد

نگاه من با خیال تو

والس انتظار را آغاز میکند
پ.ن :عدم انسجام یا بهتر بگویم بی سر و تهی نوشته هایم را ببخشایید بر حال و هوای بی ثباتم و آنکه بسیاری از این نوشته ها جوابیه هایی هستند برای مطالبی دیگر

in the mood for love



آغاز
مبدأ پرواز
نه آنچنان که می پنداشتی به اسلوب پایان و سکوت
نه آنچنان که می پنداشتم از برای دوستی و یگانگی
و نه از برای عشق
و نه از برای تنهایی گسترده ی تو در آغوش زنانگی من
و نه از برای قاب بی تصویر من در خطوط دستان تو
از برای تن فرسایی در آغوش فاحشه ی زمان
و افزودن بر بار بی گناهی انتحار
آغاز می شویم
.
نقطه سر خط


.
...
و سه نقطه از برای آغاز خط
...
راه ناپیدا
و مسافری در بامداد که سفر باز آمدن
کوله باری گرانبار از سایه بر دوش می کشد

و راه
سرشار از کرکسانی که نگاهشان قصاب لاشه ی سایه های بی شمار مسافرانیست
که از سفر تقدیر باز می آیند
و مسافران
به انتظار چشم انتظارانی از برای حضور

زیرا که
حضور معنای آغاز است
و بامدادی که بی حضور منتظران راه خویش را به سوی شب باز می گردد.

و نطفه ی آغاز را به روزی
سپیده ای
بامدادی
مسافری
دیگر می سپرد
و این چنین
بازی نقاط آغاز می شود

نقطه سر خط
.
آغاز بی تو
آنجاست که سقوط پرواز می شود
و این بار من
نه از برای عطر خوش نارنج
نه از برای تن خاک دیده ی نت ها
نه از برای خط خطی اشعار
نه از برای گنجشگکانی که در دستان من لانه داشتند
نه از برای قاب هایی که نقش رنگ بر حافظه ی بی گناهشان تصویر شده
و نه از برای تقدیر حلاجان آویخته بر چشمان تو
و نه از برای بامدادی
و مسافری
یا خیالی
و حتی سایه ای

من از برای آغاز تو
پایان می یابم

.
نقطه سر خط

۱۳۸۶ آبان ۶, یکشنبه

روایت دوم



به نبودنت عادت کرده ام یا به خیال بودنت؟
آقا این جا هیچ چیز نیست که بتوان با آن ناقوس شد بر خیال تو
.

پاییز امسال بوی نارنج نمی دهد
یادم رفت دو شکوفه را بگذارم بر درخت
تا دختر نارنج و ترنج
از میان بوسه ها شعر شود برای تو
.

نه آقا
در این پاییز بی نارنج
با شیشه های خالی مربای بهار نارنج چه کنم؟
آقا پر می کشم برای تو
بر نگاهت خانه می سازم
تا هر جا را که بنگری آغوش من باشد
.

می شود آقا؟
این همه دوست داشتن ، می شود؟
.

راستی آقای من
تن تنهایی مرا به هوس کدام هم آغوشی رها کردی؟
آقا
چه قدر تاروت بخوانم ؟
از میان ورق ها سر می کشی آخر
یا به تب خیالت سر بکشم به تن فنجان های خالی؟
این نقش های قهوه چرا ساکتند آقا؟
یی چینگ میشوی برایم یا همین چای بهار نارنج؟
هنوز دستانم قهوه را دو فنجان پیمانه می کند
و من هر روز بی حضورت فال تو را می گیرم
آقا
این همه فنجان نشسته را چه کنم؟
شناسنامه ات را به آتش بکش
تا کسی نداند این نام توست
میان صد ها فنجان نشسته
راستی
آینه ی جدیدی برایم بفرست
این جا نقش تو در فال آینه جا مانده

...