۱۳۸۶ دی ۲۵, سه‌شنبه

راز


...
نخست بار
به آتش یافتمش
چنان چون لبخندی
بر نگاه سوخته ، به آتش دوخته ی مدئا
رقصان
رقصان و شعله ور
به مهر ِمادری ، بر افروخته
شراره ی انتقام
به سان یگانه آواز ققنوس
در واحه ی نشست و زایش
شراره ای
در حفره های خالی نگاه
به لحظه ی جگر خوارگی ِ عقابان تقدیر
و
دستانی نفرین شده
که هر بار بیش از پیش
عزم ربودن آتش را استوار می نمود
پس آنگاه
درقدوم به اطمینان
بر آتش پا نهاده یافتمش
در سکوت سوزان ژاندارک
بر چوبه ی تکفیر مردمان
.
یافتمش
به آتش
افروزنده و سوزان
.
به خود خواستنش بر خاستم
تا مُهر ز راز هماره اش بر دارم
شعله بر شعله بر کشیدم
شراره بر شراره افروختم
سوزان و رقصان
رها شدم
خاکستر بر خاکستر خویش
در باد
زمان به ربودن زمان برخاست
بر من قرنها به لحظه ای بر هم گذشت
بی آنکه در کف یابمش
بر باد سر نهادم
در یافتن دوباره اش
همچنان رقصان
چنان حلاج
بر دار
به رقص بر خاسته
با باد
یا
گریزان
با بال های مومین در پرواز
به اوج بر کشیده بال
به تعبیری ناگزیر
در مدح سقوط و سکوت
یافتمش
در سکوت سامسون ، از حیله ی دانسته ، به بار نشسته
اندر سردابه ی وهم انگیز انسانیت
به سنگ پارگی خدایانی
در غروب ِ سرد ِ کوهستان ِ به غصب گرفته ی المپ
بر اسلوب فراموشی
به جست و جویش سر بر آوردم
از آغوش مهر مادری
تا به آغوش ِ به دیناری بر گشوده
در تاریک روسپی خانه های
عفت ِ مردمان ِ روزگار
به بلندای چلیپایی یافتمش
که از حزن ، آسمان
در برابرش شکست بر پیکره ی استوار خویش
در نهاده بود
یا بر خاک نهاده پیشانی
خونین به نجوای رستگاری
چشم بر هم نهاده
چون انتظار؛
به نخ ریستن پنه لوپه یافتمش
در بی قراری هماره ی ماهان
به بازگشت ادیسه ی بامداد
یافتمش
و دست نیازیدم بدان
که مرا تنها خاکستری بر جا بود
که باد به خاک و آب می سپردش
و دیگر بار به آتش
چون سایه ای
گریزان از نام های به تقدیس بر خواسته ی خود
عمر همه بر من چنان گذشت
که فراموشی نیز
مرا یاد نبود
عجز من از سفر
به رجعتم باز خواند
در سومین هزاره ی تبعید
و رجعت ، آغاز سفر من بود
چنین بود که تو را
بر سایه ی تصلیب یافتم
نه آنچنان که بایست
بر باد
آب
خاک
یا که آتش
یا که در سجده ی ایمان
یا بلندای تکفیر
تو را یافتم
چنان انعکاسی
در انحنای نگاه
به آیینه ای اندر
که مرا باز نمی نمود
نه در جست و جوی
که به همسفری یافتمت
و تو تمام راز را با من چنین گفتی
:
دوستت دارم
آسمان مکثی کرد
و من غرقه به راز هماره
سر از وادی پرستش وا نهادم
تا به بامدادت در آیم
و
نامت را از برای همگان چنین خواندم
:
مکتوب
و دیگر هیچ
!
...

۱۳۸۶ دی ۱۰, دوشنبه

پرواز

...

خودم را سنجاق می کنم به جسمم

و هر روز این لاشه را
به بهانه ی پرواز
می کشم به بلند ترین
پرتگاه هایی
که می آفرینم
تجربه ی سقوط هر روزه
و سنجاق شدن دوباره
به لاشه ای
که منم
...

۱۳۸۶ آذر ۲۰, سه‌شنبه

خدانگهدار



...

فریب خورده ایم ما
در میان انبوهی پروردگاران فریب
به خدعه ای ناگزیر بر دو راهی ماندن و شنیدن ، رفتن و دیدن
دریغ
بر ماندن گذاری نیست و از رفتن گریزی
نه بر شنیدن حکایتی و نه به دیدن روایتی

فدیه ای نا خواسته ، رو به درگاه ِ برزخ ِ آگاهی
...
ما فریب خورده ایم
انگاشتیم انسانیت شاهراهیست بر بهشت
و انسان منجی رهایی
دریغ
انسانیت کوره راهی بود بر دوزخی نا شناخته
و انسان
تنها نامی که بر ناچیزی خویش نهاده ایم
...
ما فریب آسمان را خوردیم
و انبوهی ستارگان
و وعده ی روشنایی در پس وحشت ظلمات
نیرنگی از سایه ، بر دفاع از حضوری بی فروغ
وعده گاه نیرنگ
خورشید

حسرتا
حسرتا
حسرتا
ما فریب جوانی را خوردیم
و انبوهی یادگاران
و خاموش گزندی از همیشه
به نجوای انه احبک به
گذری بر زمان
گذری بر عمر ناخواسته ی ابدی
گذری بر عشق نادیده ی همیشه

حسرتا
حسرتا
حسرتا
کودکی که هرگز زبان به تکلم نگشود
جز بر تکریم مرگ و رنج
قدم بر نگذاشت
جز به تقاطع حادثه
کودکی که به قهر عمر
به موی سپید
به بازی روزگار ، چهره بر نهاد بر سبکباره گی خاک
تا بمیراند همه آنچه را تولد یافت از برایش
بنهد سنگین باره ی مهر را بر توشه ی همه عمر زمین


حسرتا باره ی یادها را رهایی نیست
چون همه در یاد من باشند و من ، در یاد هیچ
بازیافتم همه آنچه را پس نهاده بودم در گذر ایام
در یاد
یادواره
یادگار

باز نیافتم خویشتن را
در هیچ خاطری
بر هیچ خاطره
کودکی
کودکی
کودکی
به کدامین حیله ای ارواح سرگشته ی امید
تن به وادی گذر سپردی؟
به کدامین وعده
با مرگ چنین نرد عشق باختی؟
حسرتا
حسرتا
حسرتا


کودکیم
خدانگهدار

...

۱۳۸۶ آذر ۴, یکشنبه

پیامبر



...


خدای تو مرده است

ای پیامبر
در پنهان گری ارواح سرگردان المپ
کدام خدای فریب تو را به رسالت برانگیخت
که چنین بر سر گردانی خویش نام معراج می نگاری؟

پیامبر
سنگین باره رسالتت را بر خلواره ی حقیقتی نا خواسته بسوزان
بسوزان
بسوزان
بر خاکستری سرد


چنین بگذار و بگذر


بر مرگ خدایان زمینیت
ای پیامبر آسمانی
کوله بار خیال را بر درگاه پرتگاه پرواز

بگذار؛ بگذار و بگذر

در آئینه های سپاس و پرستش
شبانه ی رستگاری را به نجوای واپسین آمرزش بسپار
پس آنگاه خدایان زمینیت را به خاک بسپار
سپاس تو را که از آسمانی


...


۱۳۸۶ آبان ۱۹, شنبه

رؤیا


فتوای انتحار
نجوای اغوا گر فراموشی
در میانه، یکی خفتن و سر بر نیاوردن
در کابوسی با واژه های سر به زیر ِ دوست داشتن
می گسلم
از تصلیب هویتی پنهان
رقصان بر دار

جوخه ی هر دیدار
انهدام هر روزه ی رهاییست

در پایان نا خوشی ، کفتاران هر روزه
دستانم را به خاک می پرورانند
.
در میان هزاران هزار
کیفر خیال
مرا
به میان رؤیایت
راهم ده